|
|
زندگي
|
|
اونكه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يه توطئه ميديد.
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
آنقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم
با توام
با تو بودم و با تو هستم
با تو که سرنوشت مرا رقم زدي
روحم را مجروح کردي
و چشمانم را پر از اشک
و دستانم را با لبانت آشنا ساختي...
با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي
پرستوهايي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پراندي
بهار روياهايم را مبدل به خزانش کردي
عاشق بودم
تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي...
سالهاست که زمان در گذر است
و من بسنده کرده ام به: شايد فردا
و بارها گفته ام: شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد
با توام و باز براي تو مي نويسم.
و در آخر اينكه
تمام محبتت را به پاي دوست بريز اما نه تمام اعتمادت را...
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 4:33  توسط سعيد
|
|
جدايي
|
|
حالمان که بد نيست غم که ميخوريم کم که نه هر روز کم کم ميخوريم... آب ميخواهم سرابم ميدهند... عشق مي ورزم عذابم ميدهند... خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟... خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد
دوست داشتم اما از من دل بريدي رفتي كه رفتي و شب گريه هامو نديدي
پيش خودم گفتم ميموني با من هميشه نگو دوسم نداشتي چه جوري آخه باورم شه
هر دم تكيه كردم ازغم به تو، من شاد ميشدم با تنها لبخند تو
از من به تو نصيحت كه ،برو بزار از عشقت جدايي نصيبم شه
فكر نكن هنوزم ميخام انقدر تو رم ، تنها موضوع شعرامي برا بهتر شدن
آدماي عين تو هستن انقدر دورم ،كه فراموش كنم در عرض يك شب تورم
ما جدا شديم از هم به ميل خود تو، منم آدم بدي شدم عين خود تو
نميخام ببينمت كه بميري براي من ،ميخام دنياي سياهتو ببيني بعد من
ديدي عكساتم نزدم آتيش من ،همه رو انداختم جلوت با نيشخند
آدمي عين تورو ميدم بازيش من، ميگي نفرت داري ازم ما بيشتر
فكر نكن غصت رو باز ميخورم من، اسمتم از ذهنم پاك ميكنم من
تا فكر نكني كه توي قلب مني تو، آرزو دارم ببينم من در به دريتو
تو شرايط سختم كردي منو رها تو ،فراموش كردي خاطرات منو شبا تو
آره صد در صد ازت نفرت دارم خاطرت جمع رفته اين عشق از يادم
ميدونم مغرور و سردي چيزي از عشق بو نبردي با دلم بودي و اما همه چي سرم اوردي
ديگه هيچ فرقي نداره كه تو باشي يا نباشي فكر نكن شوخيه اين بار زود ميخام ازم جدا شي

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم!!!
|
|
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 18:26  توسط سعيد
|
|
طعم تلخ نفرت
|
|
"خيـــــــــــــــــــــــانت" ...خيانت قصه تلخيست از نامش گريزانم...
منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور
منم دشنام پست آفرينش،نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در بگشاي ، دلتنگم..كه دلتنگم...
آره منم .سعيـــد .منم همان كه به جرم سادگي به بند كشيده شدم..
آري منم من غريبه ديروزم،آشناي امروز و فراموش شده فردا پس در آشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي يه دنيا يادم كني.... تمام برگه هاي دفتر خاطراتم را پاره پاره ميكنم و با جرقه نفرت جلوي چشمانت به آتش ميكشم حتي خاكستري از آنها هم نميگذارم باقي بماند..
بادي شروع به وزيدن ميكند و تمام خاكسترها را با خود ميبرد اين باد همان آهم بود از سادگي ..لعنت به تو اي عاشقي لعنت به تو اي عاشقي.. 
نمي بخشمت...به خاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي به خاطر تمام غم هايي كه بر صورتم نشاندي نمي بخشمت...به خاطر دلي كه برام شكستي به خاطر احساسي كه برام پرپر كردي..
نمي بخشمت ...به خاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي به خاطر نمكي كه بر روي زخمم گذاردي..
با اشك در عشق اتراق ميكنم تمام اندوهم را فرش ميكنم تا وصال تنهاييم را كسي چه ميداند ....
من به خواهش احساس تو عاشق شده ام.
جملات آشناست روزي اين جملات عاشقانه هاي من براي تو بود...اما ديگه بسه ..دروغه..دروغ!
اينجا كه دنيا اسمشه غربت نشيني رسمشه
با ما كه دل پاكيزه ايم گويي هميشه خصمشه
دنيا يك روز خودكشيه يك روز پر از دلخوشيه
اما براي من فقط يك تابلوي نقاشيه
عشقاي بي دست و بي پا يخ زده در دلاي ما
آي روزگار ما زنده ايم نفس نكش به جاي ما
آي ادما بسه ديگه اين برزخه يا زندگي
مونديم جدا از همديگه فقط به جرم سادگي

به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه ! تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !
قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده
فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي ! رفتي در فصلي که تنها اميدم
خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي .. حيـــــــــــــــــــــف...
من همونم كه هميشه ترسش از روز مباداس
هميشه تو شعر امروز پر دلتنگي فرداس
من همونم كه دل من دل گرفته از دروغه
حيف كه تو چشماي من همه دنيا بي فروغه
توي اين دنياي فاني شعر من كجاي كاره؟
من توي شعرا نوشتم نفست ابر بهاره
فصلي از اول چشمات هميشه اخر كاره
اما تو شعر رو شكستي رفتي از وسعت فردا
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري ...
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من ... و حتي ساده مثل سادگيهايم !
من ماندم و يک عمر خاطره ... و حتي باور نکردم اين بريدن را ...
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
در آخر هم ميگم كه..
هركسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده خيالم كه همه كار و كسم شد
بزرگ ترين خيانت در دوستي اينه كه به دوست خود كه تو را راستگو ميپندارد دروغ بگي..
 ...خيانت قصه تلخيست از نامش گريزانم...
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 15:28  توسط سعيد
|
|
Happy valentain day
|
|
 تو مثل راز بهاري و من رنگ زمستانم. چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم
تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
.................سلامت ميکنم اما به سردي نه تنها من تو هم دنياي دردي
.................
باز هم سلام ميخوام اين سلام به تلخي سلام هاي ديگه ام نباشه ميخوام به شادي به تمام شما که دلتون زنجير شده سلام بکنم ولي افسوس هميشه با کوله باري از تنهايي و دلتنگي همراهه..
من از اين فاصله ها ، فاصله ها دلگيرم بي تو اينجا چه غريبانه مي ميرم
ديرساليست که ميخواهم از اينجا بروم ولي انگار که با قلب زمين زنجيرم
سلام به تمام عاشقاني که مزه عشق رو چشيده اند و در اوج ، درشيريني بوسه غرق بودند که ناگهان شوري اشک رابر لبانشان احساس کردن آري اين بوسه جدايي است.
سلام به همه ي دوستاي خوبم...
سلام به کسي که چه بدونه چه ندونه چه بخواد چه نخواد دوستش دارم.. من ميگم فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست..ولي موندم هميشه فرشته ها خوبن..يعني ميشه فرشته اي هم بد باشه!!!
فرشته من, دوست دارم با تمام بدي بازهم براي من فرشته اي...
حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...

ولنتاين رو به همه دخترا و پسرا به همه دوستان خودم و همه عاشقان تبريک ميگم
اميدوارم هميشه شاد باشيد دنيا رو براتون شاد شاد و شادي رو براتون دنيا دنيا آرزومندم
دوستان هميشه سعي کنيد براي همديگر شادي آفرين باشيد يادتون باشه هميشه خوشبختي به کسايي رو مياره که براي خوشبخت کردن ديگران تلاش ميکنند..
و اما خودم: من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو، به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو، من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو...اميدورام هميشه خوشبخت باشي...چه با من چه بدون من!
ولنتاين مبارک
Happy valentain day ♥♥valentain* ♥ valentain ♥
v victor of love
a adoring u
l love u e every thing 4u
n need u
t thinking of u
i i miss u
n nothing but u
Happy valentain day ♥♥valentain* ♥ valentain ♥
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 23:3  توسط سعيد
|
|
باز هم عشق
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد. به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد.من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم .....
 کاشکي بودي و مي ديدي که دلم داره ميميره
کاشکي بودي و مي ديدي که بهونت و ميگيره
مي دوني عطر نفس هات چي به روز من آورده؟
مي دوني دوري دستات اشکمو باز درآورده؟
جاي انگشت هاي نازت چي بزارم توي دستم؟ مي دونم ! ياس و بنفشه که بگم عاشقت هستم
کاشکي بودي و سرت رو باز مي ذاشتي روي شونم
باز مي ذاشتي و مي گفتم تويي اون همه بهونم
به خدا فرض محال که يه دم بي تو بمونم
تو شدي همه وجودم تويي رنگ آسمونم
عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم
ياس من تنهام نزاري به خدا بي تو ميميرم
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 3:25  توسط سعيد
|
|
شب برفی
|
|
نيمه شبه هوا سرد و تاريکه...
فکر کنم امشب هم از اون شباست باز هم بي قراري ،بازهم بغض و باز هم دلتنگي....
باز هم دفتر خاطرات دلمو باز ميکنم چيزي نمونده جز
"خاطرات سوخته و خاکستري از دلتنگي هام"
بلند ميشم ميرم سمت پنجره..دونه هاي برف آروم آروم تو خلوت تنهايي شب دارن پايين ميان واي..چه زيبا... آرامشي سنگين تو اين سکوت شب تو دلم ميشينه..محو تماشاي دونه هاي سفيد تو مخمل سياهي
ميشم... چه آرامشي... همه جا ساکت.....
نمي دونم شايد زندگي منم داستان چرخ و فلک فصلهاست
نمي دونم شايد الان زمستون دلم رو سپري ميکنم ..چه زمستون سردي..
نمي دونم... ولي اينو ميفهمم که ياد تو و خاطراتت همچو لايه هايي از برف و يخ تمام وجودم رو پوشونده..
پس چرا بعد اين همه مدت به دادم نميرسي..؟سرما داره ريشمو ميخشکونه..
نارفيق..پس کو..؟
پس کو آن هرم عشقت که حرفش رو ميزدي...پس کو...!!
تو فقط روي گل سرخ برف رو نشوندي و نميخاستي که من دوباره رو ساقه زمردين و تاج لعل گونه ام قامت بگيرم
تو ميخاستي منو از ريشه خشک کني...اي نارفيق....
آره همينه... يعني اين بود پاسخ محبت،عشق،صداقت....؟آره...؟
تو نديدي چه شبهايي که به ياد تو بيدار بودم در حاليکه تو در خواب ناز بودي... تو نديدي چه اشک هايي که براي تو
ريختم گرچه اگه ميديدي هم ..لبخند ميزدي... تو خيلي چيزا رو نديدي.خيلي چيزا.......
اما نه..!!!ديگه نه ..نميزارم...
"آري از قهر عشق تو جرقه اي در قعر دلم خورده و شعله اي سر ميکشد تا تمام برفي که حاصل عشق دروغين تو
بود را از روي وجودم آب کند.
رودي ميسازد خروشان و تمام خاطرات و خاکستري از هرآنچه که اسم تو بر روي آن بود مي شويد..
آري من دوباره متولد خواهم شد ولي متفاوت...شب سرد و بي انتهاي غم را از پس پرده کنار خواهم زد...وصبح..
وتو سرانجام صبحي را خواهي ديد و گل سرخي را نظاره گر ميشوي که وجود سنگي ات سرتا پا محو تماشاي او
خواهد شد..و آن روز،روز من است و اين بار نوبت من است...اين چشمان من است که در مقابل ديدگان تو برق ميزند
شايد آن روز حسرت بودن با من را بخوري..ولي افسوس که دير است...
اما اشتباه نکن من ديگر از تو نور نميخواهم ؛از تو زندگي نميخواهم و براي زندگي هم از تو چيزي نميخواهم
به تو پشت کرده و ديگر به دنبال نور و عشق و محبت تو نيستم بلکه به دنبال جاودانه عشقي هستم،بي همتا.
به دنبال نور معرفت و عشق واقعي هستم."
آري من بازگشتم با بهار
با بهاري پر از شادي
ولي هنوز در حسرت عشق حقيقي ام
آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه..... تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش
غيرممکنه
|
|
+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 0:48  توسط سعيد
|
|
یاد یار
|
|
کسي رو که خيلي دوست داري، زود از دستش ميدي پيش از اونکه خوب نگاهش کني.پيش از اونکه تمام حرفهات رو بهش بگي ، پيش از اونکه همه لبخندهايت را بهش نشون بدي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيره و دور مي شه ، فکر مي کردي ميتوني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخه و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشه در کنارش باشي...؟؟
اي روزگار...
چي بگم باز از حالم..!!! سلام ميکنم به دوستان عزيزم که همچون من طعم شيريني و تلخي عشق رو چشيده اند و
سلام به کساني که دل پاک خود را صادقانه به فرشته اي سپردند که دل سپردن به آن فرشته همانا وپس گرفت آن نيز همانا...
آري فرشته من نيز دلربا بود هم اکنون احساس ميکنم دلي ندارم
من ديگر چيزي براي گفتن ندارم چون زبانم در دست تو بود وبس
من ديگر عاشق نميشوم چون عشق من را درقلبت گذاشتي و بردي و آنرا به تاراج بردي
من ديگر عاشق نميشوم چون قلبي ندارم چون آن را به دست تو سپردم و رفتي
چيزي نميتوانم بنويسم چيزي نميتوانم بگويم عاشق هم نميتوانم بشوم چون همه آنها را تو به تاراج بردي
و هم اکنون که مينويسم از بر دل تنگم به ياد آن خاطرات طلايي که امروز فقط يادي از آنهاست و سيل اشکي که از بر آنها روي تک تک صفحه هاي دفتر خاطرات قلبم ريخته شده اي کاش در کنار اين قطره هاي اشک من تو مي آمدي و با لبخند خود تک تک اين صفحات را با بوسه هاي شيرينت رنگين ميکردي
اگه ميدونستي چقدر تنهام برام اشک مي ريختي ...اگه ميدونستي چقدر برات اشک ميريزم...هيچ وقت تنهام نميزاشتي
فقط اي کاش بودي و مي ديدي که از آن روز عشق چشمان تو در سينه من غوغايي به پا کرده است بسي ديدني...
دوستت دارم

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود ازما مي گريخت
چند روزي است حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل ميزنم گاه بر حافظ تفائل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت
"ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه ميپنداشتیم"

 يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.اخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام.... يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم. اخه ميدوني من اينجا
خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ مزاحمي
نباشه. وقتي همه چيز حل شد
تو هم بيا اونجا. اخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. اخه ميدوني من
اينجا خيلي تنهام....
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: اره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي
تنهام....
يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم.
اخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام.... براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: اره ميدونم .فکر خوبيه . منم خيلي
تنهام....
حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که بيشتر از اون
خوشحالم ميکنه اينه که هنوز
... نميدونه که من خيلي خيلي تنهام....

 يه روزي قدرمو ميدوني که ديره روزي که کسي سراغت نميگيره
يه روزي ميدوني من کي و چي بودم روزي که از نبودنم غصت ميگيره
باشه خوبم از کنارت ساده ميرم با وجود اينکه ميدونم ميميرم
به خدا قدرمو ميدوني يه روزي روزي که از تو جدا ميشه مسيرم
***********
قدرمو ميدوني يه روز يادم مي افتي شب و روز صدام تو گوشت ميپيچه مثل يه آه سينه سوز
حسرت يک لحظه نگام دلتنگ ميشي بدجور برام اون روزا دور نيست به خدا حتي به خوابت نميام
***********
يه روزي قدرمو ميدوني که ديره اسم من از توي لحظه هات نميره
دیگه نيستم اون شباي پرستاره وقتي که دلت بهونمو ميگيره
اما اون روزا خدا کنه نباشه نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو که ديگه واسه گريه شونه هامو کم مياري
*********** قدرمو ميدوني يه روز يادم مي افتي شب و روز صدام تو گوشت ميپيچه مثل يه آه سينه سوز
حسرت يک لحظه نگام دلتنگ ميشي بدجور برام اون روزا دور نيست به خدا حتي به خوابت نميام
***********
 اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو
روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه
تو مُردي ... من فقط يک بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون
خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ
وقت تنها
نيستي ......................
به جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن
به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني امروز با تبسمي شادم کن
به جاي متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن
من امروز به تو احتياج دارم نه فردا
به ديدارم بيا هر شب در اين تنهائي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است . بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين وغريبانه
در اين ايوان سر پوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
واين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
... شب افتاده است و من تنها و تاريكم
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 2:31  توسط سعيد
|
|
روزهای دلتنگیم
|
|
سلام ميکنم به همه شما و به خصوص عزيزاني که بي قراري ها و دلتنگي هاي منو درک ميکنند و هم حسي ميکنند...
سلام به تمام عاشقاني که آن خاطرات سرخ در جعبه قلب ارغواني رنگ آنها باقيست
سلام به تمام عاشقاني که پاييز در ذهن آنها بهاريست تازه
سلام به تمام عاشقاني که رنگ پاييز را زرد نميدانند بلکه رنگ آنرا سبز ميدانند
سلام به تمام عاشقاني که هنوز بدون معشوق خود عاشقند و عاشق ميمانند
سلام به تمام عاشقاني که نيستند اما عشق آنها هنوز هست
سلام به تمام کساني که عاشق نيستند ولي معشوق آنها هست
سلام به تمام کساني که نه معشوق آنها هست و نه خود آنها
سلام به عشق
سلام به عشق
سلام به عشق سلام به عشق که باقيست....
بازم مينويسم با تمام بي قراري ها و دلتنگي هام
... تمام خاطرات زندگيم را دوست دارم چون عصاره همه آنها جداييست
تمام خاطرات شيرين زندگيم رو دوست دارم چون عصاره همه آنها تلخيست
تمام نوشته هاي دفتر خاطراتم را دوست دارم چون همه آنها با طعم جدايي انگاشته شدند اي کاش پاک کني در لاي دفتر خاطراتم بود تا بتونم پاک کنم و از نو بنويبسم
اي کاش ميشد خاطرات را از نو نوشت
اي کاش ميشد برگشت و از نو نوشت
اي کاش ميشد بر گشت و از نو ساخت
اي کاش ميشد عشق خود را از نو شناخت
اي کاش ميشد باز هم به او برگشت و نگاه کرد
اي کاش ميشد عشق را از روز اول جوري شناخت که هيچ گاه از آن جدا نشد
اي کاش ميشد از نو نوشت واز نو ماند
اي کاش...
پاييز با اينکه زرد است اما در دل آن رنگين کمان هايي از وجود عاشقان است که همه رنگها در آن خلاصه شده است
آري همه رنگ ها در زرد و طلايي مو هاي عاشقان عشق پاييز خلاصه شده است
روزگاریست در این کوچه گرفتار توام باخبر باش که در حسرت دیدار توام گفته بودی که طبیب دل هر بیماری پس طبیب دل من باش که
بیمار توام

قلبمو تقدیم کردم نفهمید بی ریا ترینم واسش اشک ریختم نفهمید پر احساس ترینم واسش از خوشبختی گفتم نفهمید ساده ترینم!!
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه
باقي است...
اون کسی که ميگفت دوستم دارد
عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد.
رهگذري بود
که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت.
صداي خش خش برگ ها
همان آوازي بود که من گمان ميکردم
مي گويد:
دوستت دارم...
دقایقی تو زندگی هستند که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی.
رفتی سفر تنها شدم همبستر غمها شدم از درد تو ای بی وفا قطره بودم دریا شدم...
ولی دوستت دارم..!
ولی دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 1:51  توسط سعيد
|
|
|