|
|
زندگي
|
|
اونكه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يه توطئه ميديد.
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
آنقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم
با توام
با تو بودم و با تو هستم
با تو که سرنوشت مرا رقم زدي
روحم را مجروح کردي
و چشمانم را پر از اشک
و دستانم را با لبانت آشنا ساختي...
با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي
پرستوهايي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پراندي
بهار روياهايم را مبدل به خزانش کردي
عاشق بودم
تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي...
سالهاست که زمان در گذر است
و من بسنده کرده ام به: شايد فردا
و بارها گفته ام: شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد
با توام و باز براي تو مي نويسم.
و در آخر اينكه
تمام محبتت را به پاي دوست بريز اما نه تمام اعتمادت را...
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 4:33  توسط سعيد
|
|
جدايي
|
|
حالمان که بد نيست غم که ميخوريم کم که نه هر روز کم کم ميخوريم... آب ميخواهم سرابم ميدهند... عشق مي ورزم عذابم ميدهند... خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟... خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد
دوست داشتم اما از من دل بريدي رفتي كه رفتي و شب گريه هامو نديدي
پيش خودم گفتم ميموني با من هميشه نگو دوسم نداشتي چه جوري آخه باورم شه
هر دم تكيه كردم ازغم به تو، من شاد ميشدم با تنها لبخند تو
از من به تو نصيحت كه ،برو بزار از عشقت جدايي نصيبم شه
فكر نكن هنوزم ميخام انقدر تو رم ، تنها موضوع شعرامي برا بهتر شدن
آدماي عين تو هستن انقدر دورم ،كه فراموش كنم در عرض يك شب تورم
ما جدا شديم از هم به ميل خود تو، منم آدم بدي شدم عين خود تو
نميخام ببينمت كه بميري براي من ،ميخام دنياي سياهتو ببيني بعد من
ديدي عكساتم نزدم آتيش من ،همه رو انداختم جلوت با نيشخند
آدمي عين تورو ميدم بازيش من، ميگي نفرت داري ازم ما بيشتر
فكر نكن غصت رو باز ميخورم من، اسمتم از ذهنم پاك ميكنم من
تا فكر نكني كه توي قلب مني تو، آرزو دارم ببينم من در به دريتو
تو شرايط سختم كردي منو رها تو ،فراموش كردي خاطرات منو شبا تو
آره صد در صد ازت نفرت دارم خاطرت جمع رفته اين عشق از يادم
ميدونم مغرور و سردي چيزي از عشق بو نبردي با دلم بودي و اما همه چي سرم اوردي
ديگه هيچ فرقي نداره كه تو باشي يا نباشي فكر نكن شوخيه اين بار زود ميخام ازم جدا شي

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم!!!
|
|
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 18:26  توسط سعيد
|
|
|