|
|
طعم تلخ نفرت
|
|
"خيـــــــــــــــــــــــانت" ...خيانت قصه تلخيست از نامش گريزانم...
منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور
منم دشنام پست آفرينش،نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در بگشاي ، دلتنگم..كه دلتنگم...
آره منم .سعيـــد .منم همان كه به جرم سادگي به بند كشيده شدم..
آري منم من غريبه ديروزم،آشناي امروز و فراموش شده فردا پس در آشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي يه دنيا يادم كني.... تمام برگه هاي دفتر خاطراتم را پاره پاره ميكنم و با جرقه نفرت جلوي چشمانت به آتش ميكشم حتي خاكستري از آنها هم نميگذارم باقي بماند..
بادي شروع به وزيدن ميكند و تمام خاكسترها را با خود ميبرد اين باد همان آهم بود از سادگي ..لعنت به تو اي عاشقي لعنت به تو اي عاشقي.. 
نمي بخشمت...به خاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي به خاطر تمام غم هايي كه بر صورتم نشاندي نمي بخشمت...به خاطر دلي كه برام شكستي به خاطر احساسي كه برام پرپر كردي..
نمي بخشمت ...به خاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي به خاطر نمكي كه بر روي زخمم گذاردي..
با اشك در عشق اتراق ميكنم تمام اندوهم را فرش ميكنم تا وصال تنهاييم را كسي چه ميداند ....
من به خواهش احساس تو عاشق شده ام.
جملات آشناست روزي اين جملات عاشقانه هاي من براي تو بود...اما ديگه بسه ..دروغه..دروغ!
اينجا كه دنيا اسمشه غربت نشيني رسمشه
با ما كه دل پاكيزه ايم گويي هميشه خصمشه
دنيا يك روز خودكشيه يك روز پر از دلخوشيه
اما براي من فقط يك تابلوي نقاشيه
عشقاي بي دست و بي پا يخ زده در دلاي ما
آي روزگار ما زنده ايم نفس نكش به جاي ما
آي ادما بسه ديگه اين برزخه يا زندگي
مونديم جدا از همديگه فقط به جرم سادگي

به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه ! تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !
قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده
فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي ! رفتي در فصلي که تنها اميدم
خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي .. حيـــــــــــــــــــــف...
من همونم كه هميشه ترسش از روز مباداس
هميشه تو شعر امروز پر دلتنگي فرداس
من همونم كه دل من دل گرفته از دروغه
حيف كه تو چشماي من همه دنيا بي فروغه
توي اين دنياي فاني شعر من كجاي كاره؟
من توي شعرا نوشتم نفست ابر بهاره
فصلي از اول چشمات هميشه اخر كاره
اما تو شعر رو شكستي رفتي از وسعت فردا
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري ...
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من ... و حتي ساده مثل سادگيهايم !
من ماندم و يک عمر خاطره ... و حتي باور نکردم اين بريدن را ...
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
در آخر هم ميگم كه..
هركسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده خيالم كه همه كار و كسم شد
بزرگ ترين خيانت در دوستي اينه كه به دوست خود كه تو را راستگو ميپندارد دروغ بگي..
 ...خيانت قصه تلخيست از نامش گريزانم...
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 15:28  توسط سعيد
|
|
باز هم عشق
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد. به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد.من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم .....
 کاشکي بودي و مي ديدي که دلم داره ميميره
کاشکي بودي و مي ديدي که بهونت و ميگيره
مي دوني عطر نفس هات چي به روز من آورده؟
مي دوني دوري دستات اشکمو باز درآورده؟
جاي انگشت هاي نازت چي بزارم توي دستم؟ مي دونم ! ياس و بنفشه که بگم عاشقت هستم
کاشکي بودي و سرت رو باز مي ذاشتي روي شونم
باز مي ذاشتي و مي گفتم تويي اون همه بهونم
به خدا فرض محال که يه دم بي تو بمونم
تو شدي همه وجودم تويي رنگ آسمونم
عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم
ياس من تنهام نزاري به خدا بي تو ميميرم
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 3:25  توسط سعيد
|
|
اشک
|
|
ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کرد گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود...
وقتي به دنيا اومدي تو تنها کسي بودي که گريه ميکردي و بقيه ميخنديدن سعي کن يه جوري زندگي کني که وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه
کنن...
اونکه یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم
خیال میکردم پیشم میمونه ترانه عشق واسم میخونه
خیال میکردم یه همزبونه نمی دونستم نا مهربونه
|
|
+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 3:5  توسط سعيد
|
|
ای خدا ...
|
|
کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت
برامون گريه نمي کنن!! اینو به خودم میگم گوش کن ای دل ساده
زندگيم را تمام كردم. حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد ! حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! ديگر نگو
خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست
کاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد ، کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد ، کاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد ، کاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد ...
من يه قلبم که هنوزم مي زنه براي عشقت زندگيشو جا گذاشته توي ماجراي عشقت
قلبم ميزنه براي عشقت
تو يه اسمي که هميشه مي مونه تو خاطراتم تو گذاشتي و پريدي من هنوز تو ماجراتم
من هنوز تو ماجراتم
من .........
من يه دلداده خسته تو کتاباي نبسته
تويي عکس يه عروسک که تو آيينه نشسته
کاش دلش نياد زمونه براي ما کم بذاره
کاشکي دنيا ما دو تا رو سر راه هم بذاره... کاش ... ای کاش بفهمی چی میگم...
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 2:30  توسط سعيد
|
|
'گریه کن
|
|
گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن .. آدما انگار براي ما دعا نمي کنن.. گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم... گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن... گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ..... گريه واسه موندن لازمه فداي اون گريه كردنت ....
|
|
+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 23:36  توسط سعيد
|
|
|