|
|
اشک
|
|
ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کرد گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود...
وقتي به دنيا اومدي تو تنها کسي بودي که گريه ميکردي و بقيه ميخنديدن سعي کن يه جوري زندگي کني که وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه
کنن...
اونکه یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم
خیال میکردم پیشم میمونه ترانه عشق واسم میخونه
خیال میکردم یه همزبونه نمی دونستم نا مهربونه
|
|
+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 3:5  توسط سعيد
|
|
|