|
|
شب برفی
|
|
نيمه شبه هوا سرد و تاريکه...
فکر کنم امشب هم از اون شباست باز هم بي قراري ،بازهم بغض و باز هم دلتنگي....
باز هم دفتر خاطرات دلمو باز ميکنم چيزي نمونده جز
"خاطرات سوخته و خاکستري از دلتنگي هام"
بلند ميشم ميرم سمت پنجره..دونه هاي برف آروم آروم تو خلوت تنهايي شب دارن پايين ميان واي..چه زيبا... آرامشي سنگين تو اين سکوت شب تو دلم ميشينه..محو تماشاي دونه هاي سفيد تو مخمل سياهي
ميشم... چه آرامشي... همه جا ساکت.....
نمي دونم شايد زندگي منم داستان چرخ و فلک فصلهاست
نمي دونم شايد الان زمستون دلم رو سپري ميکنم ..چه زمستون سردي..
نمي دونم... ولي اينو ميفهمم که ياد تو و خاطراتت همچو لايه هايي از برف و يخ تمام وجودم رو پوشونده..
پس چرا بعد اين همه مدت به دادم نميرسي..؟سرما داره ريشمو ميخشکونه..
نارفيق..پس کو..؟
پس کو آن هرم عشقت که حرفش رو ميزدي...پس کو...!!
تو فقط روي گل سرخ برف رو نشوندي و نميخاستي که من دوباره رو ساقه زمردين و تاج لعل گونه ام قامت بگيرم
تو ميخاستي منو از ريشه خشک کني...اي نارفيق....
آره همينه... يعني اين بود پاسخ محبت،عشق،صداقت....؟آره...؟
تو نديدي چه شبهايي که به ياد تو بيدار بودم در حاليکه تو در خواب ناز بودي... تو نديدي چه اشک هايي که براي تو
ريختم گرچه اگه ميديدي هم ..لبخند ميزدي... تو خيلي چيزا رو نديدي.خيلي چيزا.......
اما نه..!!!ديگه نه ..نميزارم...
"آري از قهر عشق تو جرقه اي در قعر دلم خورده و شعله اي سر ميکشد تا تمام برفي که حاصل عشق دروغين تو
بود را از روي وجودم آب کند.
رودي ميسازد خروشان و تمام خاطرات و خاکستري از هرآنچه که اسم تو بر روي آن بود مي شويد..
آري من دوباره متولد خواهم شد ولي متفاوت...شب سرد و بي انتهاي غم را از پس پرده کنار خواهم زد...وصبح..
وتو سرانجام صبحي را خواهي ديد و گل سرخي را نظاره گر ميشوي که وجود سنگي ات سرتا پا محو تماشاي او
خواهد شد..و آن روز،روز من است و اين بار نوبت من است...اين چشمان من است که در مقابل ديدگان تو برق ميزند
شايد آن روز حسرت بودن با من را بخوري..ولي افسوس که دير است...
اما اشتباه نکن من ديگر از تو نور نميخواهم ؛از تو زندگي نميخواهم و براي زندگي هم از تو چيزي نميخواهم
به تو پشت کرده و ديگر به دنبال نور و عشق و محبت تو نيستم بلکه به دنبال جاودانه عشقي هستم،بي همتا.
به دنبال نور معرفت و عشق واقعي هستم."
آري من بازگشتم با بهار
با بهاري پر از شادي
ولي هنوز در حسرت عشق حقيقي ام
آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه..... تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش
غيرممکنه
|
|
+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 0:48  توسط سعيد
|
|
|