|
|
جدايي
|
|
حالمان که بد نيست غم که ميخوريم کم که نه هر روز کم کم ميخوريم... آب ميخواهم سرابم ميدهند... عشق مي ورزم عذابم ميدهند... خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟... خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد
دوست داشتم اما از من دل بريدي رفتي كه رفتي و شب گريه هامو نديدي
پيش خودم گفتم ميموني با من هميشه نگو دوسم نداشتي چه جوري آخه باورم شه
هر دم تكيه كردم ازغم به تو، من شاد ميشدم با تنها لبخند تو
از من به تو نصيحت كه ،برو بزار از عشقت جدايي نصيبم شه
فكر نكن هنوزم ميخام انقدر تو رم ، تنها موضوع شعرامي برا بهتر شدن
آدماي عين تو هستن انقدر دورم ،كه فراموش كنم در عرض يك شب تورم
ما جدا شديم از هم به ميل خود تو، منم آدم بدي شدم عين خود تو
نميخام ببينمت كه بميري براي من ،ميخام دنياي سياهتو ببيني بعد من
ديدي عكساتم نزدم آتيش من ،همه رو انداختم جلوت با نيشخند
آدمي عين تورو ميدم بازيش من، ميگي نفرت داري ازم ما بيشتر
فكر نكن غصت رو باز ميخورم من، اسمتم از ذهنم پاك ميكنم من
تا فكر نكني كه توي قلب مني تو، آرزو دارم ببينم من در به دريتو
تو شرايط سختم كردي منو رها تو ،فراموش كردي خاطرات منو شبا تو
آره صد در صد ازت نفرت دارم خاطرت جمع رفته اين عشق از يادم
ميدونم مغرور و سردي چيزي از عشق بو نبردي با دلم بودي و اما همه چي سرم اوردي
ديگه هيچ فرقي نداره كه تو باشي يا نباشي فكر نكن شوخيه اين بار زود ميخام ازم جدا شي

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم!!!
|
|
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 18:26  توسط سعيد
|
|
|