|
|
زندگي
|
|
اونكه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يه توطئه ميديد.
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
آنقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم
با توام
با تو بودم و با تو هستم
با تو که سرنوشت مرا رقم زدي
روحم را مجروح کردي
و چشمانم را پر از اشک
و دستانم را با لبانت آشنا ساختي...
با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي
پرستوهايي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پراندي
بهار روياهايم را مبدل به خزانش کردي
عاشق بودم
تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي...
سالهاست که زمان در گذر است
و من بسنده کرده ام به: شايد فردا
و بارها گفته ام: شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد
با توام و باز براي تو مي نويسم.
و در آخر اينكه
تمام محبتت را به پاي دوست بريز اما نه تمام اعتمادت را...
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 4:33  توسط سعيد
|
|
|